من فرشته ي تسبيحم .من به دنبال دانه هايم به زمين آمده ام ، نه اينكه از خدا شكايت كنم .من ديروز غروب چه مي كردم دانه ؟ من و شكايت؟ از خدا ؟ سبحان ا... . چه پاك و منزه است از هر شكايتي . اما ميداني شايد خاصيت هواي زمين است . هواي بهشت جاي شكايت براي هيچ كس باقي نمي گذارد . اصلا، آدم هم تا وقتي در بهشت بود شكايتي نداشت . اما تا به زمين رفت .... ولي دانه احساس مي كنم اينجا، بيشتر از مقابل چشمان خدا رد مي شوم . آخر، بهشت مملو از فرشته هاي تسبيح و سبحان و توحيد و ا... اكبر است . ولي در زمين ....

دانه به اين فكر كردي كه شايد من اولين فرشته ي تسبيحي باشم كه روي زمين آمده و تو اولين دانه ي تسبيحي كه .... . راستي يادت باشد برايم از همه ي روزهايي كه روي قلب آن مرد بال دار بوده اي صحبت كني . يادم نمي آيد با كدامك عشق خدا را تسبيح كردمكه تو خلق شدي و  لايق هم نوايي با قلب آن مرد.

دانه، ديروز هيچ دانه اي را پيدا نكردم . شاكي هم بودم . نالان روي چمن ها نشستم و به انسان ها و انبوه فرشتگان نامه نويس روي شانه هايشان خيره شدم . كه خسته و فرسوده بودند و گاه شاد و سرمست . ولي همه به يمن ضيافت خدا ، بالهايشان جان تازه اي گرفته بود . اما براي من چه فرقي مي كرد . سبحان ا.. دانه .

 مرد صدايم زد : _ آهاي فرشته ي تسبيح ! چرا از خدا شكايت مي كني وقتي دانه ات توي جيب من است؟

باور نكردم . من قلبم را پنهان كرده بودم اما او فهميده بود كه من فرشته ام .

_ بيا ! اين دانه بي تاب است . تاب را هم از من مي گيرد . بيا جلو فرشته .

جلو رفتم . تو در دستان آن مرد بودي .

پرسيدم :تو فرشته اي؟

خنديد . فرشته نبود . پس چرا بال داشت؟

_ همه ي انسان ها بال دارند فرشته ي تسبيح . اما چون دست و پا گيرشان مي شود آن را مي گذارند دم در بهشت و مي آيند. من كه دستم گير ِ پايم است، پسشان گرفتم .

پايش را نگاه كردم . دانه....دانه........ تو تا بحال فرشته اي را ديده اي ...اه چه مي گويم  ....سبحان ا... ، يادآوري اش هم پرهايم را سيخ مي كند . يك حوري زيبا خم شده بود و مرد بالدار روي آن نشسته بود . موهاي حوري بلند بود و زير پاهاي مرد پيچيده بود .... .حيرت زده اشاره كردم :

تو براي خداوند چه كرده اي كه اين فرشته ي مقرب، در ركاب توست و تو را بي نياز از راه رفتن كرده ؟

مرد بالدار بغض كرد: _ .... من؟ ... من براي خدا ؟ ..... لا اله الا ا... . استغفرا... . پا كه مال من نبود ، جنگ شد . تو نمي داني جنگ چه ديو درنده ايست . گفت تو را مي درم  وگرنه فرار كن . ماندم فرشته . ديو پايم را دريد . همين !

حالا هم اگر چشمت به دنبال اين ويلچر داغان است ، كمي صبر كني ما هم رخصت پريدن بگيريم ، تقديم مي شود به شما . راستي فرشته يادت باشد از تنها كسي كه نمي شود شكايت كرد خداست . تسبيحت بلند .

خدا  نگهدارت .

 

دانه، مردِ بالدار نمي ديد فرشتگان عملش، كاغذو قلم رها كرده اند و بالهايش را تمييز مي كنند و فرشته ي ركاب در هر قدمي كه مي رود زيباتر مي شود . نديد . سبحان ا... . من جاي مرد در غرورم . همان بهتر كه نمي ديد . غرور انسان را به منيت مي كشاند و از بهشت دور مي كند . دانه ، مرد بالدار، قشنگترين هديه را به من داد . من مست حرفش هستم تا هر روزي كه خدا بخواهد باشم . او به من گفت خدانگهدار . خدا نگهدار من باشد دانه .......... دانه .....دانه......... خدا    نگهدار.......... شنيدي .......... همين يک جمله برای هر زمينی بس است که نگهدارش  خدا باشد ..... خدا ......!

 

لینک
       

من فرشته ي تسبيحم .من به دنبال دانه هايم به زمين آمده ام ، نه اينكه از خدا شكايت كنم .من ديروز غروب چه مي كردم دانه ؟ من و شكايت؟ از خدا ؟ سبحان ا... . چه پاك و منزه است از هر شكايتي . اما ميداني شايد خاصيت هواي زمين است . هواي بهشت جاي شكايت براي هيچ كس باقي نمي گذارد . اصلا، آدم هم تا وقتي در بهشت بود شكايتي نداشت . اما تا به زمين رفت .... ولي دانه احساس مي كنم اينجا، بيشتر از مقابل چشمان خدا رد مي شوم . آخر، بهشت مملو از فرشته هاي تسبيح و سبحان و توحيد و ا... اكبر است . ولي در زمين ....

دانه به اين فكر كردي كه شايد من اولين فرشته ي تسبيحي باشم كه روي زمين آمده و تو اولين دانه ي تسبيحي كه .... . راستي يادت باشد برايم از همه ي روزهايي كه روي قلب آن مرد بال دار بوده اي صحبت كني . يادم نمي آيد با كدامك عشق خدا را تسبيح كردمكه تو خلق شدي و  لايق هم نوايي با قلب آن مرد.

دانه، ديروز هيچ دانه اي را پيدا نكردم . شاكي هم بودم . نالان روي چمن ها نشستم و به انسان ها و انبوه فرشتگان نامه نويس روي شانه هايشان خيره شدم . كه خسته و فرسوده بودند و گاه شاد و سرمست . ولي همه به يمن ضيافت خدا ، بالهايشان جان تازه اي گرفته بود . اما براي من چه فرقي مي كرد . سبحان ا.. دانه .

 مرد صدايم زد : _ آهاي فرشته ي تسبيح ! چرا از خدا شكايت مي كني وقتي دانه ات توي جيب من است؟

باور نكردم . من قلبم را پنهان كرده بودم اما او فهميده بود كه من فرشته ام .

_ بيا ! اين دانه بي تاب است . تاب را هم از من مي گيرد . بيا جلو فرشته .

جلو رفتم . تو در دستان آن مرد بودي .

پرسيدم :تو فرشته اي؟

خنديد . فرشته نبود . پس چرا بال داشت؟

_ همه ي انسان ها بال دارند فرشته ي تسبيح . اما چون دست و پا گيرشان مي شود آن را مي گذارند دم در بهشت و مي آيند. من كه دستم گير ِ پايم است، پسشان گرفتم .

پايش را نگاه كردم . دانه....دانه........ تو تا بحال فرشته اي را ديده اي ...اه چه مي گويم  ....سبحان ا... ، يادآوري اش هم پرهايم را سيخ مي كند . يك حوري زيبا خم شده بود و مرد بالدار روي آن نشسته بود . موهاي حوري بلند بود و زير پاهاي مرد پيچيده بود .... .حيرت زده اشاره كردم :

تو براي خداوند چه كرده اي كه اين فرشته ي مقرب، در ركاب توست و تو را بي نياز از راه رفتن كرده ؟

مرد بالدار بغض كرد: _ .... من؟ ... من براي خدا ؟ ..... لا اله الا ا... . استغفرا... . پا كه مال من نبود ، جنگ شد . تو نمي داني جنگ چه ديو درنده ايست . گفت تو را مي درم  وگرنه فرار كن . ماندم فرشته . ديو پايم را دريد . همين !

حالا هم اگر چشمت به دنبال اين ويلچر داغان است ، كمي صبر كني ما هم رخصت پريدن بگيريم ، تقديم مي شود به شما . راستي فرشته يادت باشد از تنها كسي كه نمي شود شكايت كرد خداست . تسبيحت بلند .

خدا  نگهدارت .

 

دانه، مردِ بالدار نمي ديد فرشتگان عملش، كاغذو قلم رها كرده اند و بالهايش را تمييز مي كنند و فرشته ي ركاب در هر قدمي كه مي رود زيباتر مي شود . نديد . سبحان ا... . من جاي مرد در غرورم . همان بهتر كه نمي ديد . غرور انسان را به منيت مي كشاند و از بهشت دور مي كند . دانه ، مرد بالدار، قشنگترين هديه را به من داد . من مست حرفش هستم تا هر روزي كه خدا بخواهد باشم . او به من گفت خدانگهدار . خدا نگهدار من باشد دانه .......... دانه .....دانه......... خدا    نگهدار.......... شنيدي .......... خدا          نگهدار!

 

لینک
       

حقيقتا غروب زمين زيباست و به همان شدت دلگير . از هنگامه ی سحر امروز تا الان برايم مدتها گذشته است . تو که نمی دانی چقدر برايم مهم است در نخ تسبيحم باشی . اصلا اينهمه روز در راه بوده ام برای پيدا کردن تو .

ديشب فرشته ی دربان در انبوه رواديد عبور و مرور گم شده بود . همه ی فرشته ها آماده ی رفتن بودند . باورت می شود حتی فرشته های سجده هم آماده بودند . می گفتند می روند تا به هرکه در سجده است اقتدا کنند . عجيب است دانه ؛ من اينهمه سال از طبقه ی تسبيح خودم بيرون نيامده بودم تا ببينم خدا کی مهمانی ميدهد . سبحان ا.. . وای ! دانه ؛ فرشته های صبر تمام طبقه ی آخر را پر کرده بودند .من هم به تسبيح گفتن مشغول بودم که فرشته ی دربان من را بلند کرد و گذاشت مقابل فرشته ی غير قابل وصف از زيبايی . دانه تو نمی دانی ... تو نمی توانی تصور کنی که خلقت اين فرشته چقدر کامل و زيبا بود . سبحان ا... . من را روی دوش فرشته ی زيبا گذاشت و به شانه ی فرشته زد و گفت : درود خدا بر تو ای رمضان ؛ حال که آماده ی رفتنی اين فرشته ی کوچک تسبيح را هم با خودت ببر . دنبال دانه های تسبيحش است . رمضان خنديد و من به آسمان زمين نگاه کردم ..ماه در آمده بود و رمضان می خنديد . تمام درهای آسمان باز شدند و فرشتگان به سمت زمين پرواز کردند . آسمان آسمان نبود دانه . بال بود . فرشته بود و همه در فرمان رمضان .

به رمضان گفتم من نمی دانم دانه هايم کجا هستند . شما زياد کار داريد ؛ مزاحمتان نمی شوم . رمضان خنديد و منرا در دستهايش گرفت :

فرشته ی تسبيح ؛ زمين منزل سختی و آزمايش است . بايد انسان باشی تا در آن دوام بياوری . فرصت زيادی برای يافتن دانه هايت نداری . از بالهايت کمتر استفاده کن و مواظب باش دلت را کسی نبيند .

بعد من را روی اين تپه گذاشت و با انبوهی فرشتگان پر زد .

هيچ کس نبود . نمی دانم فرشته ها اينهمه روزی را برای که می برند . اينجا که کسی نيست . اين را می گفتم که صدای شيطنت آدميزاد آمد . بالهايم را بستم و دستم را روی دلم گذاشتم . بچه بودند دانه . چند بچه ی قد و نيم قد که دستشان يک چوب بود و هی دلا می شدند و سنگ می گذاشتند لای چوب و پرت می کردند به بوته . جلوتر رفتم دانه ؛ بچه ها داشتند پرنده ی مادر را سنگ می زدند . مادرها از چشمهايشان معلومند آنقدر که نگران خودشان نيستند . دستم را از دلم برداشتم تا پرنده را کمک کنم . پرنده فرياد زد : آه ! تو يک فرشته ای . می دانستم خدا به ياد من هست . فرشته برو به چمن زار بالای تپه . جوجه هايم تشنه هستند . فقط کمی به آنها آب بده . برو .......

هنوز صدای پرنده روی زمين هست . تو که بايد بشنوی . آمدم اينجا و تو را ديدم . ديدم مثل شبنم روی شاخه علف نزديک لانه منتظری جوجه ها بيدار شوند . دانه؛ تو مال بند تسبيح منی ؛‌اما شبنم تسبيح قوت جوجه های بی مادر است . عيبی ندارد ؛‌ من مدتی ديرتر به ملاقات خدا می روم . تو به جوجه ها برس

من هم می روم به غروب زل می زنم . نمی توانم تو را ببينم که چطور روی علف بی تابی می کنی .دانه ؛ خدا را سپاس ..... من تو را بيشتر از همه ی دانه ها ی قبلی ام دوست دارم...ببار....

من نگاه نمی کنم ببار ...

لینک
       

مرد؛ قد کوتوله بود(نقطه).

استاد دانشگاه بود .

قدش به درخت های پیاده روی میدان هفتاد و دو نارمک نمی رسید . اما دلش برای کوتاهی شمشادها می سوخت .

پس شهردار شد . و دلش برای هرکه از ارتفاع منظره ی اتاقش پایین تر بود می سوخت . دوست داشت همه بالا بیایند .

همه بالا آمدند و دیدند که : اِ ! بالا چه منظره ی خوبی دارد . چه حیف بوده که چند سالی ما از این منظره ها دور بوده ایم . چه کنیم که این منظره را از دست ندهیم .

شور کردند .

شهردار ؛ قدش کوتاه بود اما دید  چقدر مردم بدبختند و بیشتر که دفت کرد فهمید که مدتهاست پول نفت سر سفره ی آنها نیست . پس

رئیس جمهور شد ......

 

ادامه دارد

لینک
       

سلام ........

اینجا رو برای یک شروع قوی نگه داشته بودم . اما گاهی نبود امکانات قوت رو از انسان می گیره ....

بی خیال قوت .

خدا قوت.

لینک